X
تبلیغات
نماشا
رایتل
بهار

بهار

به انتظار فصل تو تمام فصل ها گذشت

نمی دانم فراموش کردی یا نه. دیگر حتی میلی به فکر کردن ندارم  

چون میدانم که روزگار سرنوشت را اسیر و طلسم شبهایی کرد  

که حتی ستارگانش امیدی به درخشیدن ندارند و مهتابش هم اشتیاقی 

 به حضور در آن آسمان تار و بی فردا ندارند. آفتاب در شهر من دیگر جایگاهی ندارد 

 و تمام روزهای زندگیم یک رنگ شده رنگی سیاه  و بی انتها سفیدی ها  

را مدتهاست که به اسارت کشیدن زندگی آنها هم دست کمی از  

روزهای بی انتهای من ندارد در این روزها ثانیه شمار در  

انتظار مرگی هستم که شاید او بتواند نجاتم دهد. 

 مرگ پایان زندگی من است، زندگانی که مدتهاست زنجیرهای سنگین  

اسارت را بر دوش میکشم و به امید روز رهایی روح خود را صیقل میدهند 

 و من به امیدی روزی هستم که شب طولانی زندگیم سحر کند.  

همچنان ناامید به انتظار مینشینم تا شاید فراموشت کنم......

+نوشته شده در یکشنبه 18 مهر 1389ساعت11:25توسط بهار | نظرات (8)

نظرات (8) نظرات (8)