X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
یک روز خواهم رفت..... - بهار

بهار

به انتظار فصل تو تمام فصل ها گذشت

همیشه به من می گفت که یک روز از اینجا خواهم رفت .

اما فکر می کردم حرفهایش شوخی بیش نیست، اما یک روز برای همیشه از اینجا رفت.

آری رفت و هیچکس جلودار او نشد حتی آینه هم وقت رفتن او نور امیدی از خود نشان نداد،  

درها هم وقت رفتنش نرفتن را نوید نمی دادند. شب هم همه ستاره هایش را از او گرفت 

 تا شاید که برگردد اما چه بسا هیچ فایده ای نداشت تصمیمش را گرفته بود فکر می کرد  

با رفتنش می تواند دنیای جدیدی برای خود پیدا کند آخر تمام رویاهایش را به دنیای کوچک  

و جدید خود فروخته بود

حال روزهاست که از رفتنش می گذرد، هیچ خبری از کسی که تمام وجودش 

 را به پاییز آرزوهایش تقدیم کرد تا شاید بتواند از مشکلاتش فرار کند نیست.  

+نوشته شده در سه‌شنبه 4 آبان 1389ساعت08:28توسط بهار | نظرات (14)

نظرات (14) نظرات (14)