X
تبلیغات
نماشا
رایتل
با تو ولی تنها - بهار

بهار

به انتظار فصل تو تمام فصل ها گذشت

بها زندگیم زمستان شد آفتاب عشقم غروب و صبح امیدم شب 

همه ی اینها با رفتن تو رنگی واقعی بر خود کشیدند اما قبول باور آنها همیشه برای 

تو مشکل بود هیچ وقت نمی خواستی باور کنی با رفتنت می توانی مرا از پای در آری. 

آری میتوانم به خود تلقین کنم که تو توانستی. 

ای کاش خود را به این شکل وابسته بودن با تو نمیکردم، هیچ وقت فکرش را نمیکردم  

که یک روز تو بتوانی مرا به این شکل اسیر آرزوهای خود کنی 

خیال می کردی با نبودنت میمیرم آری مردم 

فکر می کردی یک گوشه مینشینم آری تنهای تنها نشستم  

اما دیگر فایده نداره، تا کی منتظر بنشینم برگردی تو که از اولش فکر رفتن بودی 

ولی بیچاره دل من که هیچ وقت نخواست باور کند که تو موندنی نیستی.

+نوشته شده در سه‌شنبه 18 آبان 1389ساعت12:27توسط بهار | نظرات (6)

نظرات (6) نظرات (6)